خرید بک لینک
و عشق تنها دلیل نفس‌هایی است، که برای ماندن، تو را بهانه دارد. بیا با معنای عشق، دشتِ سپیدی را بنگاریمو سبزه‌ها را به گلهای وحشی بیارایم،تا برای نسل‌ها به یادگار بماند، این دوست داشتن بیادماندنی، خاطره‌ای از کوچه پس کوچه های یادتکه به عطر و بوی یار، معطر است. نگاهت را از رویاهایم دور نکن،جان می‌دهم به پای چشمهایی که مرا در خود غرق کند، از آسمانی بودنش...و همین عشق مرا درون طوفانی می‌کشاند،که سرانجام دریایی از آرامشآغوشش را برایم گشوده است. مه.نازادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف جلالی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 17:03

دوست داشتن را مشق می‌کنم و هر روز عاشقانه‌تر از دیروز، به ندای قلبم لبخند می‌زنم. عشق ناگزیر از تن واژه‌هایم بالا می‌رود، جوانه می‌زند و سبز می‌ماند. شبنم روی گلبرگهای سرخ، همان اشکی بود که چشمانم جا گذاشت، در آغوش خاطره‌هایی که دلبرانه هر شب در کوچه‌های ذهنم می‌رقصند و یادت را زنده نگه می‌دارند... #مه_ناز

برچسب: نویسنده: یوسف جلالی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 17:03

♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡نکند فکر کنی در دل من یاد تو نیستگوش کن نبض دلم زمزمهاش با تو یکیست#مولانا*******************همه عمر برندارم سر از این خمار مستیکه هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی#سعدی***********شبیه هر روز مردن است زندگی در دنیایی که در خیالت بودن هم رویای ممنونه باشد ...* * * * * * * * * *خطا از من است، می دانم.از من که سالهاست گفته ام “ایاک نعبد”اما به دیگران هم دلسپرده اماز من که سالهاست گفته ام ” ایاک نستعین”اما به دیگران هم تکیه کرده اماما رهایم نکنبیش از همیشه دلتنگمبه اندازه ی تمام روزهای نبودنم********************بــار الـــها!آنــجـــا که جــهان را به کامم تلخ می گــیری و راه را بــر من سخـــت ، می دانــم کــه از رویعطــوفــــت توســـت و آنطــوریکه بر مهــربانی تــو اعتقــادمهـــسـت بر غضـــب تو نیـــســت  بر مصیــبتهایــم تو را شـاکـرم و خوشحـالــم از اینـکه فراموشمنکرده ای و هرگــاه در آســایشوراحتیــم ، ترس از آن دارم که از یــادم بـــرده ای.*********************سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی دل ز تنهایی به جان آمد خدا را  همدمی**********************درد من حصار برکـــه نیست درد من زیستـــن با ماهیانــی که فکـر دریا به ذهنــشان خطــور نکـــرده است .********************** ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف جلالی تاريخ: جمعه 25 خرداد 1403 ساعت: 14:39

هنوز هم گاهی مینویسم

مینویسم تا یادم نرود همین کلمات روزی شیرهی جانم بود

و من زنده ماندم چون واژهها در قلبم جوانه زدند و جان بخشیدند...

مه.ناز

برچسب: نویسنده: یوسف جلالی تاريخ: دوشنبه 1 آبان 1402 ساعت: 19:41

بمیرید بمیرید در این عشق بمیریددر این عشق چو مردید همه روح پذیریدبمیرید بمیرید و زین مرگ مترسیدکز این خاک برآیید سماوات بگیریدبمیرید بمیرید و زین نفس ببریدکه این نفس چو بندست و شما همچو اسیریدیکی تیشه بگیرید پی حفره زندانچو زندان بشکستید همه شاه و امیریدبمیرید بمیرید به پیش شه زیبابر شاه چو مردید همه شاه و شهیریدبمیرید بمیرید و زین ابر برآییدچو زین ابر برآیید همه بدر منیریدخموشید خموشید خموشی دم مرگستهم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید#مولانا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف جلالی تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 15:46

دوست داشتن را مشق میکنمو هر روز عاشقانهتر از دیروز،به ندای قلبم لبخند میزنم.عشق ناگزیر از تن واژههایم بالا میرود،جوانه میزند و سبز میماند.شبنم روی گلبرگهای سرخ،همان اشکی بود که چشمانم جا گذاشت،در آغوش خاطرههایی که دلبرانههر شب در کوچههای ذهنم میرقصند و یادت را زنده نگه میدارند...#مه_ناز ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف جلالی تاريخ: پنجشنبه 2 تير 1401 ساعت: 19:00

شعر بهانه خوبی است تا بخوانمت و گوش بسپاری نوای دل بنوازد و به شهدلبخندت شیرین شود کوچه را قدم بزنیم و دفتر خاطره ها تمام شود دستم در پی انگشتانت بچرخد و چون باد بگذریچشمهایم ته مانده ی نگاهت را قاب کند و به دیوار بکوبد...این نگاه خود، شعر بلندی است و برای خواندنت بهانه نمی تراشد.#مه_ناز ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف جلالی تاريخ: پنجشنبه 2 تير 1401 ساعت: 19:00

چشمانت اقیانوس پهناوری است با چرخش مژگانت غرق آن آرامش زلال می مانم. در انتهای بیکران نگاهت غروب باشکوهی در انتظار من است. مه_نازادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف جلالی تاريخ: چهارشنبه 17 ارديبهشت 1399 ساعت: 17:52

طلوع... از پنجره چشمان تو دنیای بهتری برایم روشن می شود طلوع کن تا جهانم آفتابی شود. #مه.ناز ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف جلالی تاريخ: چهارشنبه 6 فروردين 1399 ساعت: 23:21

برای دیدنتاز آفتاب می گذرماز شبنم صبحگاه می چشمسوار بر قاصدکی می چرخمبر بام خانه ات می نشینمشاید قطره بارانی شدم،بر دستانت چکیدمیا ساری کوچک لب پنجره ات آواز خواندمقرار بر دیدنت باشدسبکبال پر می کشمهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف جلالی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 23:18


هوای دم کرده ی ظهر
حیاط خاک گرفته
و صدای خفه ی سکوت
حوض خشکیده
درخت خواب رفته
منظره ی زیبای خفته...
کمی آن طرف تر
کنار گلدان لب پر شده ی شمعدانی
روی گلبرگ قرمز تازه رسیده
شاپرکی ساکت نشسته
گویی سفر کرده و جانش رفته...
کمی دورتر
دلی در انتظار شاپرک،
بال و پر می زد
چشم به آسمان دوخته
مسافری رفته و هرگز باز نگشته...
قصه ی
تکرار سفرهای بی موقع
قلبهای شکسته
باز تنهایی و دلتنگی
و دلهای از سفر جامانده,...

مه_ناز

برچسب: نویسنده: یوسف جلالی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 19:37

دوستت دارم وقتی برایم شعر می خوانی یا لبخند میزنی وقتی در سکوت به چشمهایم خیره می مانی باز هم دوستت دارم وقتی صدای نفس هایت سخت می شود لحظه ای که نگاهت را بر روی دنیا می بندی یا از نادانی آدمها دلگادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف جلالی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 19:37

باد وحشی می وزدشاخه ها بی تاب می چرخندبرگهای بی جان، از زمین به هوا می پرندانگشتانم درون موهایت می نوازدتو می خوانی'سینه خواهم شرحه شرحه از فراق'انگشتانم به چشمهایت می رسدو سینه ای که شرحه شرحه است، ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف جلالی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 19:37

روزگار غريبي ست، نازنين
و عشق را
كنار تيرك راه بند
تازيانه مي زنند.

عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد...

#احمد_شاملو

برچسب: نویسنده: یوسف جلالی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 19:37

♥


تو مرا میخوانی
من از دور دستها
از آسمانها
می شنوم
که دستهایم را طلب می کنی
راه را نمی دانم
نوای تو دور و دورتر می شود
و من به زمین میخ شده ام
سرد و تنها
تن را به خاک می سپارم
اینبار که مرا خواندی
همسفر باد می شوم
شاید راه را بداند
یا برایم آغوش بگشاید
هم او که عاشق پرده های سبک مغز است
و ساعت ها روی پنجره می رقصد
تو مرا بخوان
من از راه و بیراه خودم را میرسانم
می دانم شیرینی این رسیدن
تمامم را تمام می کند...

#مه_ناز

برچسب: نویسنده: یوسف جلالی تاريخ: يکشنبه 4 فروردين 1398 ساعت: 12:02

صفحه بندی