و عشق تنها دلیل نفسهایی است، که برای ماندن، تو را بهانه دارد. بیا با معنای عشق، دشتِ سپیدی را بنگاریمو سبزهها را به گلهای وحشی بیارایم،تا برای نسلها به یادگار بماند، این دوست داشتن بیادماندنی، خاطرهای از کوچه پس کوچه های یادتکه به عطر و بوی یار، معطر است. نگاهت را از رویاهایم دور نکن،جان میدهم به پای چشمهایی که مرا در خود غرق کند، از آسمانی بودنش...و همین عشق مرا درون طوفانی میکشاند،که سرانجام دریایی از آرامشآغوشش را برایم گشوده است.
مه.ناز
برچسب:
نویسنده: یوسف جلالی
دوست داشتن را مشق میکنم و هر روز عاشقانهتر از دیروز، به ندای قلبم لبخند میزنم. عشق ناگزیر از تن واژههایم بالا میرود، جوانه میزند و سبز میماند. شبنم روی گلبرگهای سرخ، همان اشکی بود که چشمانم جا گذاشت، در آغوش خاطرههایی که دلبرانه هر شب در کوچههای ذهنم میرقصند و یادت را زنده نگه میدارند... #مه_ناز
برچسب:
نویسنده: یوسف جلالی
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡نکند فکر کنی در دل من یاد تو نیستگوش کن نبض دلم زمزمهاش با تو یکیست#مولانا*******************همه عمر برندارم سر از این خمار مستیکه هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی#سعدی***********شبیه هر روز مردن است زندگی در دنیایی که در خیالت بودن هم رویای ممنونه باشد ...* * * * * * * * * *خطا از من است، می دانم.از من که سالهاست گفته ام “ایاک نعبد”اما به دیگران هم دلسپرده اماز من که سالهاست گفته ام ” ایاک نستعین”اما به دیگران هم تکیه کرده اماما رهایم نکنبیش از همیشه دلتنگمبه اندازه ی تمام روزهای نبودنم********************بــار الـــها!آنــجـــا که جــهان را به کامم تلخ می گــیری و راه را بــر من سخـــت ، می دانــم کــه از رویعطــوفــــت توســـت و آنطــوریکه بر مهــربانی تــو اعتقــادمهـــسـت بر غضـــب تو نیـــســت بر مصیــبتهایــم تو را شـاکـرم و خوشحـالــم از اینـکه فراموشمنکرده ای و هرگــاه در آســایشوراحتیــم ، ترس از آن دارم که از یــادم بـــرده ای.*********************سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی**********************درد من حصار برکـــه نیست درد من زیستـــن با ماهیانــی که فکـر دریا به ذهنــشان خطــور نکـــرده است .**********************
برچسب:
نویسنده: یوسف جلالی
هنوز هم گاهی مینویسم
مینویسم تا یادم نرود همین کلمات روزی شیرهی جانم بود
و من زنده ماندم چون واژهها در قلبم جوانه زدند و جان بخشیدند...
مه.ناز
برچسب:
نویسنده: یوسف جلالی
برچسب:
نویسنده: یوسف جلالی
دوست داشتن را مشق میکنمو هر روز عاشقانهتر از دیروز،به ندای قلبم لبخند میزنم.عشق ناگزیر از تن واژههایم بالا میرود،جوانه میزند و سبز میماند.شبنم روی گلبرگهای سرخ،همان اشکی بود که چشمانم جا گذاشت،در آغوش خاطرههایی که دلبرانههر شب در کوچههای ذهنم میرقصند و یادت را زنده نگه میدارند...#مه_ناز
برچسب:
نویسنده: یوسف جلالی
شعر بهانه خوبی است تا بخوانمت و گوش بسپاری نوای دل بنوازد و به شهدلبخندت شیرین شود کوچه را قدم بزنیم و دفتر خاطره ها تمام شود دستم در پی انگشتانت بچرخد و چون باد بگذریچشمهایم ته مانده ی نگاهت را قاب کند و به دیوار بکوبد...این نگاه خود، شعر بلندی است و برای خواندنت بهانه نمی تراشد.#مه_ناز
برچسب:
نویسنده: یوسف جلالی
برچسب:
نویسنده: یوسف جلالی
از پنجره چشمان تو
دنیای بهتری برایم روشن می شود
طلوع کن
تا جهانم آفتابی شود.
#مه.ناز
برچسب:
نویسنده: یوسف جلالی
برچسب:
نویسنده: یوسف جلالی
مه_ناز
برچسب:
نویسنده: یوسف جلالی
برچسب:
نویسنده: یوسف جلالی
برچسب:
نویسنده: یوسف جلالی
روزگار غريبي ست، نازنين
و عشق را
كنار تيرك راه بند
تازيانه مي زنند.
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد...
#احمد_شاملو
برچسب:
نویسنده: یوسف جلالی
تو مرا میخوانی
من از دور دستها
از آسمانها
می شنوم
که دستهایم را طلب می کنی
راه را نمی دانم
نوای تو دور و دورتر می شود
و من به زمین میخ شده ام
سرد و تنها
تن را به خاک می سپارم
اینبار که مرا خواندی
همسفر باد می شوم
شاید راه را بداند
یا برایم آغوش بگشاید
هم او که عاشق پرده های سبک مغز است
و ساعت ها روی پنجره می رقصد
تو مرا بخوان
من از راه و بیراه خودم را میرسانم
می دانم شیرینی این رسیدن
تمامم را تمام می کند...
#مه_ناز
برچسب:
نویسنده: یوسف جلالی